۵ دقیقه تا پیروزی/خمس متفاوت یک مادر+عکس ها

به گفته گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس،  شهید عبدالله باقری نیارکی به تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۶۱ درون تهران متولد شد. عبدالله فرزند ارشد خانواده ای با پنج پسر بود. وی ۱۹ سالگی به سپاه انصار رفت و درون قسمت حفاظت شخصیت و رهایی گروگان مشغول به خدمت شد. شهید باقری سال ۸۲ ازدواج کرد و حاصل آن دو دختر به نام های محدثه و زینب هست. از ابتدای دولت نهم محافظ رییس جمهور بود تا سال ۱۳۹۴ که ازبرای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه رفت. سرانجام این شهید عزیز درون ۳۰ مهر ۱۳۹۴ درون حلب سوریه حین آزاد سازی تپه های بلاصم از ناحیه صورت مورد اصابت گلوله تکفیری ها قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکرش نیز درون جمع شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

آنچه درون ادامه می آید ده خاطره کوتاه از عبدالله هست که درون زندگی دنیایی خویش به یادگار گذاشته هست.

 

به روایت مادر: ما تازه ازدواج کرده بودیم و هم اکنون فرزندی نداشتیم. یک شب درون خواب دیدم صدایی دو مرتبه صدایم کرد و گفت: «خانم! دامن شما سبز میشه»، اهمیت ندادم تا اینکه دفعه سوم همان صدا گفت:خانم! شنیدی؟ می‌گوییم دامنت سبز میشه». حدود یکسالی از این خواب گذشت تا اینکه فرزند اولم را هفت ماهه باردار شدم، خانم ملکی همسایه مان که مادر شهید هم بود یک روز آمد خانه مان و گفت: خانم باقری! «فرزندت پسر هست، من خواب دیدم بچه‌ای را به من دادند، پرسیدم این بچه‌ کیه؟ گفتند: بچه حبیب آقا، اسمش هم عبدالله هست» به احترام خانم ملکی اسم نخستین پسرمان که همین شهید باشد، عبدالله شد.

 

به روایت برادر: یک روز با خوشحالی آمد خانه. گفت «یک کار توپ برات پیدا کردم، توی فرودگاه» بلند شدم بغلش کردم. گفتم «دمت گرم داداش. چه کاری؟» گفت «باید بشینی توی یک اتاقک و هر کس از پرواز جا مونده رو دلداری بدی» آن قدر جدی بود، حرفش را باور کردم. چند دقیقه نگاهش کردم. یکهو پقی زد زیر خنده. باز هم سرکارم گذاشته بود. یک دفعه دیگر آمد گفت «توی بهزیستی کار می کنی؟» گفتم چه کاری؟ گفت: «ازبرای معتادها شکلک دربیاری» بفهمند این عاقبت مواد مخدر می شه.» ازش لجم می گرفت ازبرای همان چند دقیقه هم امیدوارم کرده. عشق می کرد سربه سرم بگذارد و برایم دست بگیرد. آخرش هم شوخی شوخی برایم یک کار دست و پا کرد. شدم انباردار شرکت آب و فاضلاب تهران.

 

به روایت حسن تاجیک: من از سال ۷۹ همزمان با دوران آموزشی سپاه کنار عبدالله بودم. موقعیت وضوخانه تا نمازخانه درون پادگان ما مسافت طولانی داشت به همین دلیل بسیاری از مواقع مخصوصا درون زمستان‌، کتری آب را روی سماور می‌گذاشتیم تا گرم شود و با آن وضو بگیریم ولی عبدالله ازبرای وضو گرفتن بلند می‌شد و تا وضوخانه می‌رفت. یک روز از وی پرسیدم به چه دلیل با آب کتری وضو نمی‌گیری؟ گفت: درصورتیکه با آب خنک وضو بگیری هم ثوابش بیشتر هست. هم خوابت می‌پرد و دیگر سرکلاس‌ها چرت نمی‌زنی.

ما هم یک خط درون‌میان این کار را انجام دادیم. ولی ارتباطمان را با کتری قطع نکردیم. عبدالله واقعا از عبادالله بود.

 

به روایت فاطمه شانجانی همسر: زمانی به خواستگاری ام آمد حدود ۵ دقیقه از اینکه اخلاق و ایمان چقدر برایش با اهمیت هست گفت و پس از کارش و اینکه چه خطراتی دارد برایم صحبت کرد. می گفت هر وقت لازم باشد باید بروم. من هم چون پدرم نظامی بود با فضای این شغل آشنا بودم و گفتم مشکلی ندارم. زمانی هم که ازبرای مراسم عقدمان رفته بودیم، گفت:«وقت عقد، دعا برآورده می‌شود، من یک آرزو دارم دعا کن برآورده شود» ولی آن موقع نگفت دعایش چیست و من هم دعا کردم. پس از تمام شدن خطبه عقد، پرسیدم آرزویت چه بود؟  گفت:« آرزو دارم شهید شوم.» من از این که همچین عقیده‌ای داشت، خوشحال شدم.

 

همسر روایت می کند: سال ۸۳ گفت قرار هست به تیم حفاظت رییس جمهور برود، من هم راضی بودم. آن وقت، محدثه دختر اولمان را باردار  بودم و نمی‌توانستم شب‌ها خوب بخوابم و اکثر شب‌ها نمی‌خوابیدم و دائم دعایم این بود همسرم جایی باشد و وارد تیمی شود که اولا نان حلال بیاورد و پس این که فرد انتخاب شده، لیاقت داشته باشد همسرم برایش جان فشانی و فداکاری کند و از وی حفاظت کند.

 

همسر روایت می کند: درصورتیکه کسی مخالف اعتقاداتش حرف می زد آن قدر صحبت می کرد تا قانعش کند. درصورتیکه هم می دید کسی اسم غیر مذهبی روی بچه هایش می گذارد می گفت: چطور زمانی گرفتار می شوید خدا و اهل بیت را صدا می کنید یا می گویید یا ابوالفضل ولی زمانی اسم می خواهید بگذارید ازبرای فرزندانتان می گردید ببینید وقت فلان شاه اسم فلان آدم ایرانی چه بوده و همان را می‌گذارید؟ عبدالله با کسی رودربایسی نداشت و هر جا لازم بود حرفش را می زد.

 

مادر روایت می کند: خدا می داند به روحش قسم اینطور نبود که نخواهم اجازه دهم برود ولی به خاطر خانواده اش و اینکه دو تا دختر داشت که بچه  به وی وابسته بودند دلم رضا به رفتن نمی‌داد. گفتم: مادر از رفتنت حرفی نیست ولی من با اینها چه کنم؟!

گفت: مادرِ من! هر چیزی خمسی داره، شما ۵ پسر داری باید خمسش را بدهی دیگه. گفتم: پس بچه هایت چه می‌شوند؟ گفت: مگر این شهدایی که اول انقلاب و درون جنگ رفتند زن و بچه نداشتند؟ بعدم شهادت سعادت می خواهد و نصیب هر کسی نمی شود. این همه آدم رفتند جبهه برگشتند من هم بر می گردم. گفتم: می دونم. باز گفت شما چون مادری فکر می کنی اتفاقی می‌افتد ولی من بر می گردم.

 

همسر روایت می کند: دفعه آخر گفت: راضی نباشی نمی روم تو هم از این زندگی حق داری وبعد از من سختی ها و مشکلات بچه ها تنها روی شانه توست. احساس می کردم دفعه آخر هست ولی نمی خواستم اجازه بدهم حسم غلبه کند. زمانی رفت قرآن را باز کردم آیه ۱۰۰ سوره توبه آمد: «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از وی خشنود شدند و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جارى هست. جاودانه درون آن خواهند ماند و این هست پیروزى بزرگ»!، دلم لرزید و گفتم: دیگه تمومه!

 

مادر روایت می کند: دفعه آخر صبح سریع می خواست بره ازبرای همین سریع خوابیده بود. عادت داشتم هر وقت می‌خواست برود سر کار باید باهاش رو بوسی می‌کردم. آن روز هم زمانی صبح بیدار شدم گفتم بروم بالا این بچه را ببینم. زمانی رفتم دیدم برق خانه‌شان خاموش هست. دیگر درون نزدم گفتم گناه داره خسته هست. بچه ها می دانند من معمولا شب ها نمی خوابم ازبرای همین عبدالله هم وقت رفتن به خانمش گفته بود از مامان خداحافظی کن من دلم نمی آید بیدارش کنم. اینجور شد که خداحافظی آخر را با هم نداشتیم. حسرت این ملاقات آخر به دلم ماند. همه‌اش می‌گویم ای کاش آن روز من نمی خوابیدم. ای کاش آنقدر جلوی درون می ماندم تا می دیدمش. همیشه می گفت مامان پس از خدا زن و بچه‌ام را به خودت می سپارم.

 

همسر روایت می کند: بیست روز قبل از شهادتش رفت و دو روز قبلش تماس تلفنی داشتم. هر دفعه دو سه دقیقه حرف می زدیم و قطع می کرد. معمولا هم صبح ساعت ۶ تماس می‌گرفت که قبل از رفتن محدثه به مدرسه با وی صحبت کند. ولی دفعه آخر ساعت هفت شب زنگ زد، اول چند دقیقه ای با محدثه صحبت کرد و پس با زینب حرف زد. زینب خیلی وابسته پدرش بود و حتی روزهایی که عبدالله می رفت سرکار به شدت بی تابی می کرد. درون عالم بچگی خودش می گفت من رییس بابا را دعوا می کنم، الان درون این بیست روز دیگه خیلی بی تاب بود، دفعه آخر با عبدالله صحبت کرد گفت: بابا جون بسه دیگه، کی می آیی؟ گفت: ناراحت نباش ده تا دیگه میام. جالبه که درست ده روز پس هم به شهادت رسید.

 

مجید برادر شهید روایت می کند: داداش دفعه دومی که به سوریه رفت حدود یک‌ماه آنجا بود. عبدالله درون عملیات “تپه شهید” و “کفر عبید” هم بود که آن مناطق به دست بچه‌ها تثبیت شد. روز شهادتش درصورتیکه تنها ۵ دقیقه بیشتر زنده مانده بود آزادی تپه‎های بلاصم را هم می‌دید. ما درون تپه‌های بلاصم خسته شده بودیم، عبدالله می‌گفت: “بلند شوید، برویم” گفتم بچه‌ها خسته و تشنه هستند، با لحن شوخی گفت”بلند شید سوسول گیم درنیارید اینجا دست گرمیه، آقا فرمودند اسرائیل تا ۲۵ سال دیگر نیست و ما می‌خواهیم زودتر اینجا را تمام کنیم و اربعین به کربلا برویم تا ان‌شاالله از امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مدد بگیریم ازبرای جنگ با اسرائیل” که شهادت مجالش نداد و زودتر به سمت آقایش حسین رفت.

 

همسرش روایت می کند: یک ختم قرآن نذر کردم؛ خدایا نمی گویم چه شود تنها هر چه صلاح هست همان پیش بیاید. چند صفحه آخر قرآن مانده بود و هر کاری می کردم ختم نمی شد. آن شب نشستم بالاخره تمامش کردم. دلم خیلی آشوب بود. به همکارش ‍ پیام دادم بیدارید؟ جواب نداد.

 ساعت ۶ صبح خوابیدم تا حدود ده که محدثه صدایم کرد گفت: مامان پاشو عمو زنگ زده به گوشیت. دست و پام سست شده بود. گفت بیا پایین. رفتم پایین خشکم زد.  پرسیدم: چه شده؟ گفتند: عبدالله رفت پیش امام حسین(ع). گفتم: الکی می‌گید؟! باور نمی کردم به این معنی هم اکنون هم با اینکه جنازه را دیدم باز هم منتظرم برگرده.  درون خانه قشنگ احساسش می کنم، حتی موقع غذا خوردن میگم بیا بشین غذا بخور.

 

 برادر شهید روایت می کند: شب تاسوعا درون تپه‌های بلاصم بچه‌ها محاصره بودند. به فرمانده خبر رسید تروریست‌ها از سمت بالا به بچه‌ها اشراف پیدا کرده و تیراندازی می‌کنند، لذا ما تصمیم گرفتیم ازبرای رسیدن به آنها منطقه را دور بزنیم و نگذاریم تلفات بیشتری از ما بگیرند. 

عبدالله دو دفعه به فرمانده اصرار کرد تا اجازه دهد وی جلوتر برود، برادرم همچنان اصرار می‌کرد تا این که فرمانده می‌پذیرد.

من از موضع خودم دو، سه تا موشک زدم. عبدالله گفت: مجید بلند نشو تا من آتش بریزم. زمانی گفتم، بلند شو. همین که دو، سه تیر زد، مورد اصابت تیر تک‌تیرانداز قرار گرفت.

 

برادر شهید روایت می کند: من و عبدالله به دلیل فاصله سنی کمی که با هم داشتیم تقریبا همیشه و همه جا کنار هم بودیم. جایی نبود که وی برود و من نباشم و بالعکس. تنها دفعه ای که متوجه شدم رفته سوریه خیلی از دستش ناراحت شدم که به چه دلیل بی خبر رفته. ناراحتی ام را ابراز کردم و وی گفت تو بچه داری و گرفتاری ات از من بیشتره. گفتم درصورتیکه به اینه که تو دو دختر داری و دخترها پدری هستن. ولی من فرزندم پسر هست و به مادرش وابسته تره. گفتم درصورتیکه من را با خودت نبری یه بلایی سر خودم می اورم. خلاصه دفعه پس که رفت با هم رفتیم وی کنارم به شهادت رسید.

 

حسن تاجیک همرزم شهید روایت می کند: عبدالله درون وصیت‌نامه اش نوشته بود برایم شب هفت و چهلم نگیرید، خرج‌اش را به فقرا بدهید و همینطور پیراهن و شال مشکی که با آن ازبرای امام حسین(ع) عزاداری کرده‌ام روی پیکرم داخل قبرم بگذارید. ما هم طبق وصیت‌هایش عمل کردیم.

انتهای پیام/ب

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *